فیلم

آوریل 14, 2015

توقف در شیار 143

در میانه‌ی نوشتن درباره پایان رابطه، فیلم شیار 143 را دیدم. درباره این فیلم‌ چیزهای زیادی را دوست داشتم. بازی مریلا زارعی که هر مرحله از […]
دسامبر 14, 2012

آیا شما می‌توانید قهرمان باشید؟

قهرمانی برای شما به چه معناست؟ چه اتفاقی بیافتد فکر می‌کنید قهرمان خواهید بود؟ چه اتفاقی بیافتد دیگران شما را قهرمان خواهند نامید؟ دیدن فیلم The Dark Knight Rises باعث شد سوالاتی در ذهنم شکل بگیره. سوالاتی که در خط بالا مطرح کردم. در این مطلب قصد ندارم داستان فیلم رو لو بدهم اما برای درک بهتر این مطلب هم بد نیست ابتدا فلم را ببینید. BATMAN قهرمانی که همیشه محافظ شهر Gotham بوده حالا خانه نشین و افسرده شده و اثری از او نیست. در جریان اتفاقاتی تصمیم می‌گیره که لباس خود را دوباره بپوشه و در نقش قهرمان ظاهرا بشه اما شکست می‌خوره. سوال مهمی که مطرح می‌شه اینه که چطور یک قهرمان شکست می‌خوره و آسیب می‌بینه؟ چطور یک قهرمان همیشگی حالا به اوج ضعف می‌رسه. چطور کسی که همیشه پیروز بوده حالا تبدیل به یک بازنده می‌شه؟
دسامبر 14, 2012

آیا شما می‌توانید قهرمان باشید؟

قهرمانی برای شما به چه معناست؟ چه اتفاقی بیافتد فکر می‌کنید قهرمان خواهید بود؟ چه اتفاقی بیافتد دیگران شما را قهرمان خواهند نامید؟ دیدن فیلم The Dark Knight Rises باعث شد سوالاتی در ذهنم شکل بگیره. سوالاتی که در خط بالا مطرح کردم. در این مطلب قصد ندارم داستان فیلم رو لو بدهم اما برای درک بهتر این مطلب هم بد نیست ابتدا فلم را ببینید. BATMAN قهرمانی که همیشه محافظ شهر Gotham بوده حالا خانه نشین و افسرده شده و اثری از او نیست. در جریان اتفاقاتی تصمیم می‌گیره که لباس خود را دوباره بپوشه و در نقش قهرمان ظاهرا بشه اما شکست می‌خوره. سوال مهمی که مطرح می‌شه اینه که چطور یک قهرمان شکست می‌خوره و آسیب می‌بینه؟ چطور یک قهرمان همیشگی حالا به اوج ضعف می‌رسه. چطور کسی که همیشه پیروز بوده حالا تبدیل به یک بازنده می‌شه؟
نوامبر 11, 2012

مانی بال، رویای تغییر

من هدفم رکورد زدن نیست. هدفم بالابردن کاپ قهرمانی نیست. هدف من ایجاد تغییر است - بیلی بین مدیر تیم آوکلند روز چهارشنبه خانه مدیران ایران در فرهنگ‌سرای فناوری اطلاعات برنامه نمایش فیلم مانی‌بال را برگزار کرد که در این برنامه به‌عنوان سخنران حاضر بودم تا گپ و گفتی با شرکت‌کنندگان در مورد آموزه‌های مدیریتی فیلم داشته‌ باشم. فیلم مانی‌بال از آن دسته‌ فیلم‌هاست که می‌تونم برای هر 15 دقیقه‌اش بیش از یک ساعت صحبت کنم. این فیلم برداشتی است از یک داستان واقعی و براساس کتابی با عنوان: "مانی‌بال - روش پیروزی در بازی ناعادلانه" ساخته شده است. در این فیلم می‌بینیم که چطور مدیر یک تیم‌ بیس‌بال که توان مالی بالایی ندارد با نگاهی متفاوت به مسئله اصلی، تیم را متحول می‌کند و یک الگوی تازه ایجاد می‌کند که این الگو یک تغییر در سبک تیم‌داری بیس‌بال است. اما مسئله جالب فیلم این است که نکات فیلم را می‌توان به مسائلی فرای بیس‌بال ارتباط داد. این فیلم می‌تواند ایده‌های زیادی را برای سبک و روش مدیریت تیم‌های کاری در ذهن بیننده ایجاد کند. بنابراین توصیه می‌کنم اگر فیلم را هنوز ندیده‌اید زمانی را به آن اختصاص دهید. اگر بخواهم نکات مهمی که می‌توان از فیلم برداشت کرد را مشخص کنم، می‌‌توانم به موارد زیر اشاره کنم:
جولای 22, 2012

هیچ قطعه‌ی اضافه‌ای وجود ندارد!

اگر فیلم هوگو را ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم زمانی را به دیدن این فیلم اختصاص دهید و بعد این مطلب را بخوانید. اگرچه خواندن این مطلب و یک دیالوگ از فیلم باعث نمی‌شود داستانی از فیلم لو برود. این فیلم را دوست دارم چون غیر از این‌که یک ادای دین از طرف مارتین اسکورسیزی به سینما است، به‌من - مخاطب - یک نکته مهم را یادآوری می‌کند و یادآوری آن نکته مهم زمانی است که هوگو در کنار ایزابل ایستاده است و از پنجره ساعت بزرگ ایستگاه راه‌آهن به منظره پاریس و درخشش ایفل نگاه می‌کند و می‌گوید:
آوریل 21, 2012

آرتیست فراموش شده

چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان مشاغل تاریخ مصرف گذشته در مورد تصویری از آبادان حدود 60 سال پیش. در اون مطلب توضیح دادم که داشتن سواد در دوره‌ای به‌عنوان یک مزیت رقابتی شغلی شناخته می‌شده و کسی که سواد داشته می‌توانست در دوره‌ای در جامعه پیشرو باشه. برای این‌که فضای این مطلب را بهتر درک کنید پیشنهاد می‌کنم مطلب مشاغل تاریخ مصرف گذشته را مجدد مرور کنید. فیلم آرتیست که را حتما می‌شناسید. فیلمی که امثال جوایز معتبری از جمله بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد را در اسکار از آن خود کرد. قصذ ندارم فیلم را نقد کنم و درباره‌ چگونگی‌اش بنویسم. فیلم آرتیست اما از دید من یک نکته بسیار جالب داشت که مربوط می‌شود به همان مطلبی که بالاتر به آن اشاره کردم.
فوریه 13, 2012

مورد کاربرد داستان و فیلم در زندگی حرفه‌ای

اعتراف می‌کنم حدود 10 - 12 سال پیش عقیده داشتم خواندم رمان و داستان وقت تلف کردن است. فکر می‌کردم که تنها باید کتاب‌های مرتبط با کار را خواند یا اصولا باید کتاب‌هایی را خواند که چیزی یاد می‌دهند و عقیده داشتم که نکته‌ای از داستان و رمان خواندن در نمیاد. اما این عقیده خیلی پابرجا نماند. خاطرم نیست چرا و چطور داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو رو خواندم. اما همان یک‌بار داستان خواندن کافی بود تا همه بنیان‌های فکری من در مورد فضای داستان و رمان بی‌فایده بودن خواندن آنها بهم بریزد. چیزی که در آن داستان وجود داشت به ساده‌ترین شکل ممکن می‌توانم بگویم زندگی و احساس بود. وقتی خواندن آن داستان را که نامش را بخاطر نمیارم، تمام کردم نمی‌توانستم خودم را از جزییات آن رها کنم. خیلی ساده اتفاقی برای من افتاده بود که نمی‌توانستم از فکر کردن به آن دست بکشم.