داستان

آگوست 26, 2015

صندلی‌هایی که خالی می‌مانند

پیش‌نوشت: این مطلب یا شاید داستان کوتاه را برای روح پدربزرگ نوشتم که بودنش بخش عمده‌ای از کودکی من را شامل شد. برداشت‌هایی در این داستان واقعی […]
مارس 4, 2013

داستان‌های ماندگار ما

زندگی برای هرکدام از ما روزی تمام می‌شود. اما چه چیزی شما را ماندگار می‌کند؟ چه چیزی باعث می‌شود شما همواره در زندگی جریان داشته باشید؟ چه چیزی باعث می‌شود که با از کار افتادن جسم شما، روحتان کماکان حضور داشته باشد و اثر شما باقی بماند؟ هرکدام از ما پر هستیم از داستان‌های گوناگون. داستان‌هایی که ناشی از تجربیات ما در مواجهه با موقعیت‌ها، آدم‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها شکل می‌گیرد. شنیدن داستان‌ها توسط ما همیشه منشاء یادگیری بوده است. از کودکی وقتی می‌خواستند اتفاق‌های خوب و بد را به ما آموزش بدهند پدر و مادرها یا پدربزرگ و مادربزرگ‌ها برای ما داستان تعریف می‌کردند.
مارس 3, 2012

نقش اول: شما

شما یک داستان دارید. شما یک داستان هستید. زندگی همه آدم‌ها مثل یک رمان می‌مونه. داستان زندگی شما توسط خود شما نوشته می‌شه. هدف شما، آرزوها، […]
فوریه 13, 2012

مورد کاربرد داستان و فیلم در زندگی حرفه‌ای

اعتراف می‌کنم حدود 10 - 12 سال پیش عقیده داشتم خواندم رمان و داستان وقت تلف کردن است. فکر می‌کردم که تنها باید کتاب‌های مرتبط با کار را خواند یا اصولا باید کتاب‌هایی را خواند که چیزی یاد می‌دهند و عقیده داشتم که نکته‌ای از داستان و رمان خواندن در نمیاد. اما این عقیده خیلی پابرجا نماند. خاطرم نیست چرا و چطور داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو رو خواندم. اما همان یک‌بار داستان خواندن کافی بود تا همه بنیان‌های فکری من در مورد فضای داستان و رمان بی‌فایده بودن خواندن آنها بهم بریزد. چیزی که در آن داستان وجود داشت به ساده‌ترین شکل ممکن می‌توانم بگویم زندگی و احساس بود. وقتی خواندن آن داستان را که نامش را بخاطر نمیارم، تمام کردم نمی‌توانستم خودم را از جزییات آن رها کنم. خیلی ساده اتفاقی برای من افتاده بود که نمی‌توانستم از فکر کردن به آن دست بکشم.
فوریه 8, 2012

مهم نیست چقدر تلاش کنی…

این روزها افتاده‌م به موراکامی خوانی. نویسنده‌های معدودی هستند که بعد از خواندن یکی دو داستان از اونها مریدشون می‌شم. مثلا ریموند کارور، ایتالو کالوینو و رولان بارت از این دسته هستند. حالا باید به این لیست هاروکی موراکامی رو هم اضافه کنم. اولین داستانی که از موراکامی خواندن اسمش بود ملاقات دختر صد در صد ایده‌آل در صبح ‌گاه بهاری. متن داستان را روی لپ‌تاپم ذخیره کرده بودم. شبی بود که برای ماموریت کاری به بوشهر رفته بودم و تنها در یک اتاق بسیار کوچک روی تخت دراز کشیده بودم و شروع کردم به خواندن این داستان. همانجا شیفته این نویسنده شدم. اما فاصله بین داستان اول تا دوم زیاد بود. دومین بار کتاب پس از تاریکی بود که آن را وقتی که در ICU بستری بودم خواندم. و حالا روی دور موراکامی خوانی هستم.
جولای 9, 2010

۵ مینیمال از گذشته

قبل تر بلاگ داشتم. سه چهارتا شاید. مطالب فنی و تخصصی نمی نوشتم. بیشتر در زمینه ادبیات و سینما و تئاتر و این جور موضوعها بوده. […]