خیابانهای تهران

نوامبر 3, 2014

ردپای غریبه‌ها در یک ظهر بارانی

انسان‌ها برای بودن با یکدیگر وجود دارند. – مارکوس اورلیوس امپراطور روم حسن نگهبان پارک گفتگوی تهران است. تو روز بارونی ایستاده بودم زیر یکی از […]
نوامبر 20, 2013

می‌خواهیم آگاهی بدهیم یا…؟

صبح در میدان ونک، کنار ایستگاه تاکسی‌ها مسیر پیاده‌رو مثل همیشه نبود. از ملاصدرا که رد شدم، دیدم کل فضای عریض پیاده رو با نرده حصار شده و ماموران نیروی انتظامی دورتادور این حصار ایستاده‌اند. ون‌ها را که دیدم انتظار داشتم همان ون‌های آشنا برای خانم‌ها باشد که نبود. جلوتر که آمادم دیدم تعدادی معتاد را روی زمین نشانده‌اند و اطراف حصارها در حال نصب پلاکارت‌هایی با مزمون مضرات مصرف کراک و سرنوشت اعتیاد هستند. نمایش میدان ونک تقریبا همه‌ی عابرانی که از آن منطقه عبور می‌کردند این سوال را از یکدیگر می‌پرسیدند که: "ماجرا چیست؟" و بیشتر توجهشان به‌سمت ماموران انتظامی بود. در همین زمان پیرمردی شروع کرد به اعتراض به این حرکت. فاصله‌اش از من دور بود و نمی‌شنیدم که چه می‌گوید. اما فریاد یکی از مامورهای انتظامی را به‌خوبی شنیدم که به‌سینه پیرد مرد کوبید و گفت: "برو!" و اینطور بود که همه توجه‌ها را به‌خود جلب کرد.
آگوست 18, 2013

گزارشی از کارگاه «همکاری» در پروژه کلاس پرنده

همانطور که در مطلب قبل اشاره کردم، به‌دعوت دوست عزیز رضا بهرامی در چهارمین پروژه کلاس پرنده با عنوان چرخ گردون شرکت کردم. گزارش و تصاویر این کارگاه را می‌توانید در ادامه مشاهده نمایید. روز اول کلاس پرنده ورودی کارگاه کارگاه خیاطی 20 متری در منطقه خاک سفید تهران با مجتبی کلارستاقی صحبت کرده‌ام و قرار است ساعت 10 صبح در محل کارگاه خیاطی مورد نظر در محله‌ی خاک‌سفید حضور داشته باشم. ساعت 9:15 شده و کمی استرس دارم که نکند دیر برسم. اما کمتر از 30 دقیقه طول می‌کشد تا از غرب تهران به شرق آن برسم. ماشین را پارک می‌کنم و با مجتبی تلفنی صحبت می‌کنم، سرکوچه‌ای که کارگاه در آن قرار دارد مجتبی را می‌بینم و با هم می‌رویم روبروی در ورودی. من کمی مکس می‌کنم. چند پله از راهرویی باریک، پایین می‌رود تا می‌رسد به فضای 20‌متری کارگاه. می‌رویم پایین، با فرزانه ثابت، پرستو حقی و محمد عاشقی دیگر اعضای پروژه آشنا می‌شوم. فضای کارگاه در حال آماده‌شدن برای شروع کار است. در تمام مدت به این فکر می‌کنم که چطور ارتباط موثری را با بچه‌ها برقرار کنم. بچه‌ها می‌آیند، می‌نشینند، سعی می‌کنم به حرکاتشان دقت کنم و خیلی سریع شناختی از آنها پیدا کنم. مجتبی در مورد پروژه به بچه‌ها توضیح می‌دهد و حالا نوبت من است.
جولای 2, 2013

سخنرانی “من تاثیرگذار هستم” در مجموعه رعد

سخنرانی من تاثیر گذار هستم مجموعه رعد - خرداد 92 در تاریخ 27 خرداد 92 سخنرانی در مجتمع آموزشی و توانبخشی رعد داشتم با عنوان "من تاثیرگذار هستم" برای گروه همیاران و جوانان مجموعه رعد. فیلم‌های این سخنرانی را در آپارات آپلود کرده‌ام و می‌توانید این فیلم‌ها را در چهار بیست دقیقه (مجموع 80 دقیقه) مشاهده کنید. در این سخنرانی مباحث زیر را مطرح کرده‌ام: تاثیرهای کوچک که تبدیل به جریان‌های بزرگ می‌شود نظریه ملاقه و سطل بر اساس کتابی با همین نام چطور تاثیر‌گذار باشیم 5 اصل طلایی برای کار، زندگی و روابط موثرتر نقطه دمم گرم در ادامه مطلب ویدئوها و لینک دانلود آنها قرار داده شده است. امیدوارم که مباحث این سخنرانی آموزنده و مفید باشد و درخواست دارم که اگر مباحث مطرح شده براتون مفید بود، این مطلب و ویدئوها رو با دیگر دوستانتون هم به‌اشتراگ بگذارید.
می 28, 2013

چطور به مهدی و عاصف کتاب هدیه بدهیم؟

مطلب قبل رو که نوشتم فکر نمی‌کردم که دوستان زیادی ابراز تمایل کنند برای هدیه کتاب. اما تعداد زیادی از خوانندگان از طریق کامنت یا ایمیل ابراز تمایل کرده‌اند که کتاب‌هایی را هدیه بدهند و فکر می‌کنم شاید با این حساب بتوان یک کتابخانه درست و حسابی برای این دو برادر بپا کرد. قبل از این‌که توضیح بیشتری بدهم ابتدا این ایمیل از سپیده پورمرعشی که سری اول کتاب‌ها را هدیه داده بود را بخوانید:
می 19, 2013

مَهدی و عاصف کتاب می‌خوانند و سبزی می‌فروشند

سر کوچه محل سکونت ما دو برادر افغان 12-13 ساله هستند که هر روز سبزی‌های دسته‌بندی شده می‌فروشند. اولین باری که یکی از این برادرها را دیدم که نشسته کنار سبزی‌هایش، زیر آفتاب و غرق خواندن کتاب شده توجهم جلب شد. اما توجهم بیشتر زمانی جلب شد که دیدم این دو هر روز یک کتابی دستشان است و در حال مطالعه هستند. مَهدی برادر بزرگ است و عاصف برادر کوچک. با مَهدی که صحبت می‌کنی بسیار موقر و آرام جوابت را می‌دهد و خیلی با احترام حرف می‌زند. عاصف کمی شلوغ‌تر است و گاهی می‌بینی که دنبال یک توپ افتاده و دارد سر و صدا می‌کند. مدتی پیش عکس زیر را بی‌هوا از عاصف گرفتم و در اینستاگرام و فیس‌بوک منتشر کردم و توضیح دادم که دو برادر هستند که سبزی می‌فروشند، به مطالعه علاقه دارند و اگر کسی تمایل دارد به آنها کتاب هدیه بدهد با من تماس بگیرد.
ژوئن 6, 2012

این یک نمایش نیست، یک حقیقت است!

با خودم می‌گم حتما این ماجرا یک نمایش هست که در زمانی به‌پایان می‌رسد. جایی باید این قصه تمام بشود. با خودم می‌گویم شاید همه این اتفاق‌ها یک رویای تلخ باشد. با خودم می‌گویم هرچیزی که شروعی دارد پایانی هم دارد.* فکر می‌کنم همه چیز یک خواب است. فکر می‌کنم باید بیدار بشوم. اما هربار که پلک می‌زنم بیشتر باور می‌کنم که این اتفاق‌ها نمایش نیست. هربار که بیدار می‌شوم، همه چیز همانجوری است که روزهای قبل بود. هیچ‌چیزی تغییر نکرده. و بدتر از همه این‌ها که من و شماها هر روز بیدار می‌شویم و در همین جریان، نمایش، حقیقت یا هرچیزی که هست حل می‌شویم. صحنه اول در جاده عباس‌آباد (شمال) هستم. با خانواده و دوستان برای سفر و استراحت رفته‌ایم. جاده شلوغ است و همه جا گله گله آدم نشسته است. بساط کباب و قلیان و چای به‌راه است. جای خلوتی پیدا می‌کنیم و می‌ایستیم. پایم را که از ماشین بیرون می‌گذارم انگار وسط زباله‌دانی پیاده شده‌ام. همه جا پر است از کیسه زباله و بطری پلاستیکی خالی و باقی‌مانده غذا. انگار که درختان از این زباله‌ها تغذیه می‌کنند. به یکی از دوستان می‌گم اصلا درک نمی‌کنم آدم‌هایی رو که به این راحتی زباله می‌ریزند و طبیعت رو از بین می‌برند. دوستم که تو حال و هوای مهاجرت هست می‌گه از همین چیزهای اینجا خسته شدم. می‌گه وقتی جایی رو دوست نداشته باشی نه برای پاکیزگیش و نه برای هیچ‌چیز دیگه‌اش اهمیتی قائل نیستی. اینهایی که آشغال می‌ریزن برای جایی که زندگی می‌کنن ارزش قائل نیستند.
فوریه 4, 2012

چشم خوب

دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که باید بخشی برای مطالب مربوط به تاکسی‌ها و آژانس‌ها در این بلاگ باز کنم. چیزی مثل تاکسی‌گرافی. هر چند وقت برخوردی با راننده‌های دارم که نکات جالب توجهی دارند. شاید دلیل این اتفاقات این است که این گروه از جامعه ارتباط زیادی با آدم‌های مختلف دارند و داستان‌های زیادی برای تعریف کردن. اما این‌بار داستان مربوط به برخورد با راننده تاکسی خاصی نیست بلکه موضوع برخورد با نوع نگاه یک راننده تاکسی است.
ژانویه 25, 2012

آوای فور برادرز در شب سرد تهران

ساعت حدود 8 شب شده و تهران به انتهای روز برفی خودش نزدیک می‌شه. یک روز طولانی کاری برای من تمام شده. برای برگشتن به سمت خانه می‌ایستم کنار خیابان که تاکسی بگیرم. هنوز سوز برف صبح روی صورت احساس می‌شه. یقه‌های کاپشن‌م را بالا می‌دم. چند ماشین می‌آیند و رد می‌شوند. یک تاکسی سبز در نهایت می‌رسد، می‌گویم دربست، نگه می‌دارد. عقب نشسته‌ام. آنقدر خسته هستم که کاملا در صندلی فرو رفتم و سعی می‌کنم برای مدتی چشم‌هایم را روی هم بگذارم. به راننده و فضای اطراف توجهی نمی‌کنم. کمی که می‌گذرد، صدای بسیار کمی که از رادیوی ماشین پخش می‌شود توجهم را جلب می‌کند. سعی می‌کنم گوش‌هایم را تیز کنم. صدای موسیقی خاصی است که مرا جذب می‌کند.